حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت بیست و هفتم :
مادر سرش را به آرامی تکان داد و با لحنی ملایم گفت: "مارال؟ این میوه ها را هم برایشان ببر."
اخم بر پیشانی ام نشست، اما چاره ای جز اطاعت نداشتم. سبد میوه را با بی میلی برداشتم و از خانه خارج شدم، حیاط را با قدم های سریع پشت سر گذاشتم.
خسرو کنار ماشین لوکس و براقش ایستاده بود، با پیراهن شیک مشکی ای که بر تن داشت و ساعت مچی طلایی اش که در نور چراغ ها می درخشید. او با آرامشی مرموز کارگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آنیا
0خیلی کنجکاوم بدونم مارال قبول میکنه یانه ولی بنظرم بخاطرخانوادش مجبوره که قبول کنه